
{……………………….
زل زده بود به دار قالی
انگار خشکش زده بود
تو خونه “هم همه” زیاد بود
صدای بلند بلند حرف زدن مادر با صداهای کلفت و تند پدر در تایید حرفای مادر ؛گاهی هم کار به داد و فریاد و دعوا میکشید
مادر میگفت فردا باید یه کاری بکنیم مسئله ی کوچیکی که نیست بعد پدرش شروع میکرد با حرص و عصبانیت میگفت ” نتونستم پیداش کنم فردا خفش میکنم”
مریم هنوز زل زده بود به دار قالی . چرایش را خودش هم نمیدانست ولی بدون آنکه دلیلی داشته باشد این کار تنها کاری بود که به ذهنش میرسید حس میکرد اگر این کار را بکند اوضاع اندکی بهتر شود!!
مریم همین که خواست بعد از یک ساعت زل زدن اندکی سرش را بچرخاند قیافه ی پدرش رو دید که میون حرفهای بلند بلند مادرش دستهایش را به روی گونه هایش گذاشته بود و احساس یاس و ناامیدی و بلاتکلیفی تمام سلولهای وجودش رو تسخیر کرده بود
مریم بیش از آنکه نگران فردای خودش باشد دلش برای پدرش سوخت ……………….
……………….}
بخشی از داستان “دخترِ احمق”














دیدگاهتان را بنویسید