
برف هنوز نباریده بود
ولی آب شیر حیات یخ زده بود
خسته از بازی فوتبالِ بین گل و لای کوچه به خونه برگشت
هنوز نیم متری با در فاصله داشت که صدای جیغ و داد وحشتناکی از درون خانه به گوشش رسید
جیغ و دادی شبیه شب گذشته
شبیه همه ی 11سال گذشته
مثل همه ی هزاران بار قبل چیزی از درون سعید فریاد کشید که باید عجله کند
هرچند کار خاصی از دستش بر نمی آمد مثل همه ی11 سال گذشته
اما برعکس سری های قبل
سعید مکثی کرد و سکوت
البته سکوت کار همیشگیش بود
____( آخر میدانی وقتی حس میکنی همه نسبت به حال تو احمقند دیگر دلیلی برای حرف زدن نداری
اخم هایت گره میخورند به هم
جالب است در همین مواقع است که اتفاقا بعضی از آدمهای احمق مدام بهت میگن که “چته بابا اخماتو باز کن”
و عده ای احمق تر می گن “چقدر مغروری تو”
این نفهمی مردم باعث می شود سکوتت بیشتر ادامه داشته باشد
نفرتت بیشتر شود… هم عمقش هم مدتش
)_______
چند دقیقه یخ زده بود اما از سرما نبود
ایندفعه با عجله به خونه ندوید برعکس همه ی 11 سال گذشته
پشتشو کرد به خونه
کوچه تاریک و باریک بود
یه عمر تو همین کوچه نفس کشیده بود اما انگار اون لحظه کوچه شبیه قبل نبود
یعنی همون کوچه بود هااا ولی نبود
توصیفش سخته…
نه کوچه همان کوچه بود و نه سعید همان سعید 11 ساله
انگار میخواست تصور کند 60ساله است
میخواست کاری کند برعکس همه ی کارهای 11سال قبل
فکر کرد شاید باید یکبار برای همیشه کار دیگری بکند
اما هم کوچه هم سعید و هم _سکوتِ وَهم انگیزِ آخرِ پاییز _همه میدانستند که اینکار برای سعید زود است و البته ترسناک
چند قدم آهسته آهسته به طرف انتهای کوچه رفت
چند کوچه رو که طی کرد سرعتش رو بیشتر کرد
رفته رفته هی سرعتش بیشتر میشد
به دویدن رسید
همینطوری چند دقیقه ای دوید تا اینکه حس کرد چراغ خونه ها داره کمتر و کمتر میشه
سرعتش رفته رفته کم شد شهر کوچک بود کمی بیشتر از روستا
و یک دفعه ایستاد چون به انتهای آخرین خانه شهر رسیده بود
خانه ای متروک و بدون چراغ
حس ترس عجیبی به یکباره وجود سعید رو احاطه کرد
برگشت و به پشت سر نگاه کرد
تا اولین چراغ شهر فاصله ی زیادی بود
قلبش تپیدن گرفت
مغزش قفل کرد
پاهایش طوری تکان نمیخورد که انگار میخواست به سعید بگوید
“خب حالا چی؟ میخوای چیکار کنی؟”
و سعید عاجز از توان پاسخ
“تاریکی”
“سکوت”
“سرما”
“عرق سرد”
و “سعید”
صحنه ای رو تشکیل میداند که جز سعید هیچ کس توان درکش رو نداشت
عرقش که سرد شد کمی لرزید
این لرزیدن بیشتر از آنکه از سرمای آخر پاییز باشد از ترس و بلاتکلیفی بود
یک طرف؛ جادهِ خاکیِ تاریکِ نامعلومِ ترسناک
و یک طرف؛ جیغ و داد و سوختن و کابوس های فرداهایش
اختیارش تمام شد
بی انکه صدایی از او شنیده شود اشک هایش به صورتش غلتید
اشک هایی سرد، خاکی و شور
در همین حال تصویری در ذهن سعید نقش بست
تصویری از خواهر کوچکترش
نه… بهتر است بگویم تصویری از دختری 6ساله بین یک دعوای وحشتناک چند دیوانه به نام پدر و مادر….
دست های کوچکی رو در بازوانش حس کرد که محکم داشت با تمام قدرت فشار میداد
زهرا وقتی میترسید تنها چیزی که میتوانست بهش چنگ بندازه تا کمی از ترسش کمتر بشه
بازوی سعید بود
اون شب برای زهرا همه چیز مثل قبل بود دیوانه ها بودند معرکه هم برپا بود زهرا هم بود فقط دیگر بازویی برای چنگ زدن نبود
سعید تازه یادش افتاد بدبختر از او هم هست
یعنی دنیا همین است تا حس میکنی بدبختی، خدا کاری میکند که میفهمی بدبختر از تو هم هست
سعید برگشت با سرعت بیشتر و…
آن شب گذشت مثل همه ی شبهای گذشته با کمی خون و سوختگی!!!
بعد از آن شب دوباره دیوانه ها بودند معرکه ها هم بود و سوختن ها
اما سعید دیگر هیچ وقت به خانه پشت نکرد
تا سالها بعد سوختن بود گاه از پا گاه از کمر خلاصه هر کجا دیوانه ی مونث می توانست عقده اش از دیوانه ی مذکر رو در جایی از بدن سعید خالی کند سوختن هم بود …
سعید ماند تا دختری از این همه دنیای زیبای احمق های خوشبخت فقط بازویی برای چنگ زدن داشته باشد
کاش سعید هم چیزی برای چنگ زدن داشت
کاش…
|سبک مغز|














دیدگاهتان را بنویسید