سرابهای پاییزی

پنج ساله بودم
که پدر دوستم دوچرخه خرید و پدر من به دستهای خالیش نگاه کرد
پدرم گفت به وقت برداشت محصول برایت دو چرخه میخرم و من چیزی نگفتم
فصل برداشت در آبادی ما پاییز بود
و پاییز آن سال گذشت
و ده پاییز هم بعد آن گذشت
پدرم در شانزدهمین پاییز عمرم در گذشت
و پدرم یازده بار در یازده پاییز برایم قول دوچرخه داد
ولی من هیچ وقت از او دوچرخه نخواسته بودم
چون میفهمیدم پدری که همه ی چرخهای زندگیش خراب است
توان خرید دو چرخ سالم را ندارد!
و این را پدر خود بهتر میدانست
و من هم اصرارش برای قول دادن را…

تو که رفتی ،فهمیدم
خدا خیلی شبیه پدرم حرف میزند
اینکه مال من نمیشوی را
خدا بهتر میداند
اما اون نیز شبیه پدرم یاد تو را
همچون سرابی نشانم میدهد ..و مرا تشنه تر میکند

حالا تو رفته ای و من میدانم که
خدا مرا بازی میدهد
ولی دیگر خسته ام از بازی سراب  
قولهای خدا هم حالم را خوب نمیکند
سرابهای زندگیم،آرزوهایم را
مثل چرخ های پدرم خراب کرد
و هیچ کس هم خیالش نیست
که دل آدم، مثل ماهی است
امید که نباشد تلف میشود حتی در دریای قولهای خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موسسه خیریه دهش پور
مای مدیو
نسخه وب شاد
نسخه وب بله
سایت سفارش کتب درسی
سازمان بازنشستگی
بام بانک ملی