
سالها شب و روز نشستم
هر جور که بالا و پایینش کردم چپ و راستش بردم اما جور در نیامد که نیامد
پازلم را می گویم یعنی پازل زندگی ام را
او شپبیه هیچ یک از تکه هایش نبود
گاهی ساعتها شب و روز انقدر مرورش میکردم که مغزم بجوش می آمد
معادله ای پیچیده و بی جواب و عذاب آور
اما یافتم همین بود همین کلمه آخری که گفتم ” عذاب”
تکه های زندگی ام پر بود از عذابهای پیچیده و بی دلیل و فهمیدم او هم یکی از آنهاست یکی از سخت ترینشان!
نمیدانم چه شد چرا شد چه طور شد اما حالا فهمیده ام که او باید میشد!
یه عذاب سخت و دائمی با حیله ای به نام دوست داشتن














دیدگاهتان را بنویسید