پازل


سالها شب و روز نشستم

هر جور که بالا و پایینش کردم چپ و راستش بردم  اما جور در نیامد که نیامد

پازلم را می گویم  یعنی پازل زندگی ام را

او شپبیه هیچ یک از تکه هایش نبود

گاهی ساعتها شب و روز انقدر مرورش میکردم که مغزم بجوش می آمد

معادله ای پیچیده و بی جواب و عذاب آور

اما یافتم همین بود همین کلمه آخری که گفتم ” عذاب”

تکه های زندگی ام پر بود از عذابهای پیچیده و بی دلیل و فهمیدم او هم یکی از آنهاست یکی از سخت ترینشان!

نمیدانم چه شد چرا شد چه طور شد اما حالا فهمیده ام که او باید میشد!

یه عذاب سخت و دائمی با حیله ای به نام دوست داشتن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موسسه خیریه دهش پور
مای مدیو
نسخه وب شاد
نسخه وب بله
سایت سفارش کتب درسی
سازمان بازنشستگی
بام بانک ملی