آزادی

آزادیت مبارک

موقع خواب بود

سرشو از میله های زندون آورد بیرون

پرسید “هِی زندانبان؛ نامه ی من نرسید؟”

زندانبان اِنقدر به فکر فرو رفته بود که به اشتباه به جای پوتین، داشت واکسو میزد به مچِ دستش،

مشخص بود چند دقیقه ای تو این حاله، چون انگشت شستش به کل سیاه شده بود طوری که اصلا دیده نمیشد

دوباره پرسید “هِی!، نامه ی من نرسید؟”

زندانبان که بیش از دو متر باهاش فاصله نداشت یهو به خودش اومد گفت ” اِاا رسیده، فردا با طلوع خورشید، آزادی”

زندونی که نمیدونست از شادیِ این خبر چی بگه، همینطوری که زبونش بند اومده بود با کلماتی بریده بریده گفت “ازت ممنونم”

یه زندونِ کوچیکِ قدیمیِ نمور، وسط یه بیابون که تا کیلومترها کسی زندگی نمیکرد

تنها یک زندان، یک زندانی و یک زندانبان

هم زندانی و هم زندانبان تا صبح خوابشون نبرد؛

زندانی دلتنگ همسر و فرزندش بود و به هزار آرزویی که بیرون داشت فکر میکرد

و زندانبان …..

اما زندانبان تمام فکرش این بود که بعد از رفتن زندانی، برای چه کسی زندانبان خواهد بود؟

سالها صبح پا میشد یونفرم و پویتین هاشو (که هرشب واکسشون میزد) رو میپوشید و با حالت احترام دستش رو کنار شقیقه هاش نگه میداشت و پرچم رنگ و رو رفته جلوی زندان رو بالا میکشید و از تنها زندانیِ داخلِ تنها سلولِ زندان، بازدید میکرد و بعد دربِ زندانو باز میکرد و دو نفری خارج از سلول صبحونه میخوردن

و ظهر و شب نیز  ……….

هر دو تو فکر بودن که نور باریکی از خورشید از تنها پنجره کوچیک زندان، فضا رو روشن کرد،

هر دو که خواب به چشمشون نیومده بود با دیدن نور خورشید قلبشون شروع به تپش کرد یکی از سر خوشحالی و یکی از سر ناراحتی

آخر خط بود، دیگه صبح شده بود

زندانبان بلند شد جایش را مرتب کرد یونیفرمش را پوشید، پوتینها را پا کرد، رفت برای رژه صبحگاهی، با احترام پرچم را بالا کشید

برگشت درِ سلول زندانی رو باز کرد و از روی یه کاغذ شروع کرد به خوندن ” بر اساس این حکم تو از این لحظه یک انسان آزادی،….. خداوند نگهدارت باشد(جمله آخر رو از خودش گفت داخل نامه نبود) ”

زندونی که از دیشب وسایلش رو آماده کرده بود با زندانبان دست داد و سریع رفت تا از آزادیش لذت ببرد!

زندانبان زل زده بود به امتداد مسیر زندانیی که دیگر نبود

او که از کودکی تنها بود از فردا تنهاتر خواهد شد؛ زندانبانی که زندانی ندارد ترسِ تلخی با این فکر تمام وجودش رو احاطه کرد

هیچ وقت به این فکر نکرده بود که هر زندانی روزی آزاد خواهد شد

دلش برای زندانی شور میزد آخه زندانبان باید مراقب زندانیش باشد زندانبانی که مراقب زندانیش نباشد زندانبان نیست یک نگهبان ساده است!

با رفتن زندانی نه زندان دیگر معنی داشت و نه زندانبان

سکوت در داخل زندانِ نیمه تاریک حکم فرما شده بود صدای نفس هایش را میشنید

خوب که فکر کرد فهمید در طول این سالها اون نیز همراه زندانی از همین زندان چند متری خارج نشده؛ هر آنچه او خورده زندانی نیز خورده ، گاهی اون حرف زده گاهی خودش، تنها تفاوتشان در چند تا میله فلزی بود که اگر از بالای زندان نگاه میکردی انگار زندان را به دوقسمت تقسیم میکرد که در نیمه اش زندانی ودر نیمه بعدی زندانبان زندگی میکرد

زندانبان بی آنکه بداند خودش نیز زندانی بود تازه بیشتر از زندانی هم کار میکرد اما برای او حکم آزادی درکار نبود!

بعد از چند دقیقه بلند شد،انگار تصمیمشو گرفته بود

یونیفرم زندانبانی را درآورد، لباس مخصوص زندانی را پوشید

داخل سلول شد دستشو از لای میله ها دراز کرد و از بیرون قفلش کرد و کلیدش را دو متر آن طرف تر پرتاب کرد

وسط سلول دراز کشید چماشو بست و ….!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موسسه خیریه دهش پور
مای مدیو
نسخه وب شاد
نسخه وب بله
سایت سفارش کتب درسی
سازمان بازنشستگی
بام بانک ملی