ویترین


هوا ابری بود
فصل پاییز
اول مهر
برادرم کلاس اولی
اولین روز برگشتنش از مدرسه
هنوز لباس های دوسال پیشم به تنش خیلی بزرگ می یومد
تا خانه باید پیاده می رفتیم

از جلوی ویترین لباس فروشی ها رد میشدیم
ایستاد، گفت چقدر این قشنگه داداش
نگاهی به دَک و پُز فروشگاه کردم
فهمیدم ارزان هم که باشد اینجا گرانش میدهند!
منتها مسئله پولی بود که کلا نداشتیم
بچه بود دیگر نمی فهمید
نمی توانستم از فلفسه فقر برایش بگویم وقتی خودم هم نمی فهمیدم
گفتم نه اینجا لباسهایش دست دوم است!
هنوز برق انعکاس یافته از لباس ها چشم برادرم را سِحر نکرده بود که فورا دستش رو کشیدم آن طرف…

رسیدیم به مغازه دیگر
دوباره ایستاد
دوباره زل زد
دوباره خواهش
دوباره دستهای خالی من…
گفتم این مغازه لباسهایش بو میدهند!!
هنوز بوی ادکلن مغازه مستش نکرده بود
که باز دستش رو کشیدم…

به مغاره بعدی رسیدیم
این بار کار به دوباره نکشید
من ، قبل از او ایستادم!!
…قبل از او
یک کت آبی
کتی که همکلاسیم رضا میپوشید
این دفعه، هم برق لباسها، هم بوی ادکلن مرا هم سِحر کرد
این بار باید یکی دستِ مرا میکشید
دیگرهیچ نگفتم…
سکوت…
منجمد…

چند لحظه بعد
به خودم آمدم
یکی دستم را می کشید
برادرم بود
گفت ولش کن داداش
این مغازه، هم لباس هایش کهنه است، هم بو میدهند!!
بیا بریم…

دیگر به هیچ ویترینی نگاه نکردیم
تا خانه هیچ کدام حرفی نزدیم
آنروز کلی دروغ گفتم
سوالهایی که جواب صحیحش همان دروغ بود
یعنی حقیقت جواب همان دروغ بود!!

مادرم میگوید در بهشت هیچ دروغی نیست
من در نه سالگی و برادرم در هفت سالگی فهمیدیم
بهشت جای ما نیست…

چون نمی دانم اگر برادرم پشت یکی از ویترین های بهشت بایستد

و چیزی بخواهد دروغ نگویم پس چه بگویم؟؟

.
.
.
“محمدی نژاد” – از مجموعه داستان های “سَبُک مغز”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

موسسه خیریه دهش پور
مای مدیو
نسخه وب شاد
نسخه وب بله
سایت سفارش کتب درسی
سازمان بازنشستگی
بام بانک ملی