
پدرم عاشق بود
و کشاورز اما !
آب ده مال خود مردم بود
حاج اصغر میرزایی
جمع آور قبض روستا
یک به یک در میزد
با یه گونی قبضش
من میان بازی
و پدر در مسجد
به در ما که رسید
من دویدم پیشش
که پدر اینجا نیست
من و حاج اصغر و ترک موتورش
همه در مسجد
و پدر پای نماز
به قنوتش خدا پیدا بود !
پدرم خم می شد
و دل حاج اصغر در خم آخر بود
دل من پیش زمین بازی …
و پدر هی خم شد
انقدر هی خم شد
که عمو اصغر رفت
تا به فردای دگر باز آید
و پدر آن روز
صد و هفتاد و سه بار راستینش خم شد
و خدا مزدش داد !
که به او فرصت داد
صدوهفتاد و سه خم کافی بود
فرصت یک روزه
و من آن روز کمی فهمیدم
که نماز ظهر چهار رکعت نیست
به نیاز روزت قابل تغییر است
و پدر عاشق بود
که نماز هی میخواند
و خدا عاشق تر
که به او فرصت داد
هرگز او پول نداد
و پدر قبضش ماند
انقدر فرصت داد
که پدر مرد یه روز
قبض هایش دستش
نماز ارثیه ی پدرم بر من بود
و به تعداد زیادی هم قبض
باید بروم رکعت نوزده مانده
و عمو اصغر دم در
قبض هایش دستش
و خدا منتظر خم هایم
باید بروم …
من از این پس به همه راز جهان می خندم
به نمازم به همه حرف نهان می خندم
هرکه آرد سخن از عشق به او می خندم
من به هر شب خم ِ با سوز ِ زبان می خندم
من به این خم شدن سود و زیان می خندم
من به این گریه پشت
|محمدی نژاد||سَبُک مغز||زمستان92|














دیدگاهتان را بنویسید